استقلال ؛ واقعیت یا توهم؟

استقلال ؛ واقعیت یا توهم؟

مقدمه

افغانستان کشوری با تاریخ پرفراز و نشیب، در طول قرن‌ها شاهد تحولات سیاسی، نظامی و فرهنگی متعددی بوده است. یکی از نقاط عطف این تاریخ، اعلام استقلال در سال ۱۹۱۹ میلادی است؛ رویدادی که همواره به‌عنوان نماد رهایی از سلطه خارجی یاد می‌شود. اما آیا این استقلال واقعی بوده است؟ آیا افغانستان توانسته مسیر یک کشور مترقی و متمدن را طی کند؟ در این مقاله، با رویکردی تحلیلی و علمی، به بررسی ابعاد مختلف استقلال افغانستان، مقایسه آن با استقلال جاپان، چالش‌های ساختاری، ویژگی‌های مشترک حاکمان، و پیشنهاداتی برای اصلاحات بنیادین پرداخته می‌شود.

بخش اول: تاریخچه استقلال افغانستان

افغانستان در ۱۹ اوت ۱۹۱۹، پس از جنگ سوم با بریتانیا، استقلال خود را اعلام کرد. این استقلال عمدتاً به‌معنای پایان سلطه سیاسی بریتانیا بر سیاست خارجی افغانستان بود. شاه امان‌الله خان، با اصلاحات گسترده، تلاش کرد کشور را به سمت مدرنیته سوق دهد. اما مقاومت داخلی، فشارهای خارجی و ساختار قبیله‌ای مانع تحقق کامل این اهداف شد.

آیا استقلال افغانستان واقعی بود؟

  • استقلال سیاسی در ظاهر حاصل شد، اما وابستگی اقتصادی، نظامی و فرهنگی به قدرت‌های خارجی ادامه یافت.
  • دولت‌های بعدی اغلب تحت نفوذ شوروی، آمریکا، پاکستان و سایر بازیگران منطقه‌ای قرار گرفتند.
  • استقلال در سطح نمادین حفظ شد، اما در عمل، افغانستان نتوانست سیاست خارجی و داخلی مستقل و پایدار داشته باشد.

بخش دوم: آیا افغانستان و جاپان در یک روز استقلال یافته‌اند؟

ادعای رایج مبنی بر اینکه افغانستان و جاپان در یک روز استقلال یافته‌اند، نادرست است.

بنابراین، جاپان و افغانستان نه در یک روز و نه در شرایط مشابه استقلال نیافته‌اند. جاپان هرگز مستعمره نبوده و استقلال آن پس از جنگ جهانی دوم، بازگشت به حاکمیت ملی بود.

افغانستان در تاریخ ۱۹ اوت ۱۹۱۹ به‌طور رسمی استقلال خود را اعلام کرد. این استقلال به معنای پایان سلطه بریتانیا بر امور خارجی کشور بود و نقطه عطفی در تاریخ سیاسی افغانستان محسوب می‌شود. پس از سال‌ها فشار و نفوذ خارجی، مردم افغانستان توانستند حاکمیت ملی خود را بازیابند و مسیر جدیدی را در تعیین سرنوشت خود آغاز کنند.

در مقابل، جاپان کشوری با پیشینه تاریخی استقلال است و هیچ‌گاه مستعمره رسمی قدرت‌های خارجی نبوده است. با این حال، پس از شکست در جنگ جهانی دوم، در سال ۱۹۴۵ تحت اشغال نظامی ایالات متحده آمریکا قرار گرفت. این اشغال تا سال ۱۹۵۲ ادامه داشت، زمانی که جاپان استقلال کامل خود را بازیافت و توانست دوباره به‌عنوان یک کشور مستقل در عرصه بین‌المللی ظاهر شود. پایان اشغال نظامی آمریکا، نقطه آغاز بازسازی سیاسی و اقتصادی جاپان در دوران پساجنگ بود.

 

بخش سوم: علل عدم دستیابی به استقلال واقعی و توسعه پایدار

۱. ساختار سیاسی قبیله‌ای و تمرکزگرایی

  • قدرت در دست اقوام خاص، به‌ویژه پشتون‌ها، متمرکز بوده است.
  • نهادهای دموکراتیک ضعیف و غیرپایدار باقی مانده‌اند.

۲. وابستگی به قدرت‌های خارجی

  • دولت‌ها اغلب نماینده منافع خارجی بوده‌اند.
  • کمک‌های خارجی جایگزین تولید داخلی شده‌اند.

۳. جنگ‌های داخلی و افراط‌گرایی

  • حضور طالبان، داعش و سایر گروه‌ها مانع ثبات شده‌اند.
  • خشونت مزمن، زیرساخت‌ها و اعتماد عمومی را نابود کرده است.

۴. ضعف آموزش، فرهنگ و نهادهای مدنی

  • نرخ پایین سواد، به‌ویژه در میان زنان.
  • نبود مراکز علمی و فرهنگی مستقل.

۵. بحران هویت ملی

  1. هویت‌های قومی بر هویت ملی غلبه دارند.
  2. نبود انسجام اجتماعی و گفت‌وگوی ملی.

بخش چهارم: ویژگی‌های مشترک حاکمان و سیاست‌های ناکارآمد

در طول تاریخ معاصر افغانستان، بسیاری از حاکمان ویژگی‌های مشترکی داشته‌اند:

  1. اقتدارگرایی: تمرکز قدرت در دست فرد یا گروه خاص.
  2. تبعیض قومی و جنسیتی: محرومیت اقوام و زنان از حقوق برابر.
  3. وابستگی خارجی: تعامل با قدرت‌های خارجی به‌جای تکیه بر مردم.
  4. سرکوب آزادی‌ها: محدودیت رسانه‌ها، احزاب و نهادهای مدنی.
  5. فساد گسترده: سوءاستفاده از منابع عمومی و نبود شفافیت.

این سیاست‌ها مانع شکل‌گیری یک دولت مدرن، پاسخ‌گو و توسعه‌گرا شده‌اند.

بخش پنجم: چرا حاکمان معاصر افغانستان سیاست واحد را دنبال کرده‌اند؟

روند تاریخی نشان می‌دهد که حاکمان افغانستان، با وجود تفاوت‌های ظاهری در ایدئولوژی و منش سیاسی، اغلب سیاست‌هایی مشابه را در حوزه‌های قدرت، قومیت، تمرکزگرایی و سرکوب دنبال کرده‌اند. دلایل این استمرار عبارت‌اند از:

۱. ساختار سیاسی غیرنهادینه و شخص‌محور

  • قدرت در افغانستان بیشتر بر اساس وفاداری شخصی، قبیله‌ای یا مذهبی شکل گرفته تا نهادهای قانونی و مدنی.
  • در چنین ساختاری، حاکمان برای حفظ قدرت، به ابزارهای سنتی و اقتدارگرایانه متوسل می‌شوند.

۲. نبود فرهنگ سیاسی مشارکتی

  • جامعه افغانستان به‌دلیل فقدان آموزش سیاسی و تجربه دموکراتیک، کمتر در فرآیند تصمیم‌گیری مشارکت داشته است.
  • این خلأ باعث شده حاکمان بدون فشار اجتماعی، سیاست‌های انحصاری خود را ادامه دهند.

۳. ترس از فروپاشی قدرت در صورت اصلاحات

  • بسیاری از حاکمان اصلاحات را تهدیدی برای ساختار سنتی قدرت خود می‌دانند.
  • تجربه تاریخی نشان داده که اصلاح‌طلبان مانند امان‌الله خان با مقاومت شدید و سقوط مواجه شده‌اند.

۴. نفوذ خارجی و وابستگی سیاسی

  • قدرت‌های خارجی اغلب از ثبات ظاهری و کنترل متمرکز حمایت کرده‌اند، نه از اصلاحات واقعی.
  • این حمایت‌ها موجب تقویت سیاست‌های اقتدارگرایانه شده‌اند.

🏴 بخش ششم: آیا طالبان قابلیت و اراده تغییر دارند؟

طالبان به‌عنوان حاکمان فعلی افغانستان، در بسیاری از زمینه‌ها ادامه‌دهنده سیاست‌های گذشته‌اند. اما پرسش مهم این است که آیا آنان توانایی و اراده تغییر دارند؟

قابلیت تغییر:

  • از نظر ساختاری، طالبان دارای انسجام سازمانی، منابع مالی نسبی، و کنترل جغرافیایی هستند.
  • این قابلیت می‌تواند زمینه‌ساز اصلاحات باشد، اگر اراده سیاسی وجود داشته باشد.

موانع تغییر:

  1. ایدئولوژی سخت‌گیرانه دینی و برداشت خاص از شریعت، مانع پذیرش اصول حقوق بشر و دموکراسی است.
  2. ساختار تصمیم‌گیری درونی طالبان بیشتر بر اساس اجماع سنتی و فرماندهی نظامی است تا گفت‌وگوی مدنی.

آیا اراده تغییر وجود دارد؟

  • شواهد نشان می‌دهد که طالبان در برخی حوزه‌ها مانند تعامل با سازمان‌های بین‌المللی، انعطاف نسبی نشان داده‌اند.
  • اما در حوزه‌هایی مانند حقوق زنان، آزادی رسانه‌ها و مشارکت سیاسی، مقاومت شدید دارند.
  • بنابراین، اراده تغییر در طالبان محدود، مشروط و تاکتیکی است، نه راهبردی و بنیادین.

بخش هفتم نقش مردم در فرآیند تحول

در غیاب اراده سیاسی برای اصلاحات، تنها راه تحول، خیزش اجتماعی و مشارکت فعال مردم است. مردم باید خود برای تغییر اقدام کنند تا از تکرار تاریخ جلوگیری شود. تجربه جهانی نشان داده که تغییرات پایدار زمانی رخ می‌دهند که از پایین به بالا و با مشارکت عمومی شکل بگیرند.

اگر طالبان یا هر حاکم دیگری اراده تغییر نداشته باشد، تنها راه تحول، خیزش اجتماعی و مشارکت فعال مردم است.

چرا مردم باید دست به کار شوند؟

  1. تاریخ نشان داده که اصلاحات واقعی از پایین به بالا مؤثرتر از اصلاحات تحمیلی از بالا هستند.
  2. در صورت عدم اقدام مردم، افغانستان در گرداب تکرار تاریخ باقی خواهد ماند. حکومت‌های اقتدارگرا، بدون فشار اجتماعی، به مسیر خود ادامه خواهند داد و فرصت‌های اصلاح از دست خواهد رفت. تنها با مشارکت فعال، آگاهی سیاسی و استفاده از ابزارهای مشروع، می‌توان مسیر تحول را هموار کرد.

 ابزارهای تغییر مردمی: خشونت‌آمیز و عاری از خشونت

در مسیر تحول سیاسی و اجتماعی، مردم می‌توانند از ابزارهای مختلفی برای اعمال فشار بر حکومت و ایجاد تغییرات بنیادین استفاده کنند. این ابزارها به‌طور کلی در دو دسته اصلی تقسیم می‌شوند: ابزارهای خشونت‌آمیز و ابزارهای عاری از خشونت. هر دسته دارای مزایا و معایب خاص خود است که باید با دقت و مسئولیت مورد ارزیابی قرار گیرد.

ابزارهای خشونت‌آمیز

ابزارهای خشونت‌آمیز معمولاً در شرایطی به‌کار گرفته می‌شوند که راه‌های مسالمت‌آمیز بسته شده و حکومت با سرکوب شدید مانع هرگونه اعتراض مدنی می‌شود. با این حال، این ابزارها اغلب پیامدهای منفی بلندمدت دارند و مشروعیت جنبش‌های مردمی را زیر سؤال می‌برند.

  1. قیام مسلحانه: در این روش، مردم یا گروه‌های مقاومت با استفاده از سلاح به مقابله مستقیم با حکومت می‌پردازند. مزیت اصلی آن، امکان تغییر سریع در شرایط سرکوب شدید است. اما این مسیر با تلفات انسانی بالا، بی‌ثباتی گسترده و کاهش مشروعیت جنبش همراه است.
  2. شورش‌های شهری: اعتراضات خشونت‌آمیز در شهرها می‌تواند توجه جهانی را جلب کرده و فشار فوری بر حکومت وارد کند. با این حال، چنین شورش‌هایی اغلب منجر به تخریب زیرساخت‌ها، سرکوب شدید و آسیب به غیرنظامیان می‌شوند.
  3. ترور سیاسی: هدف‌گیری چهره‌های کلیدی حکومتی با هدف حذف عناصر اقتدارگرا، یکی دیگر از ابزارهای خشونت‌آمیز است. اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت تأثیرگذار باشد، اما بی‌ثباتی شدید، واکنش‌های تلافی‌جویانه و نقض اصول اخلاقی سیاسی از جمله پیامدهای منفی آن است.

ابزارهای خشونت‌آمیز تنها در شرایط اضطراری و با در نظر گرفتن پیامدهای انسانی و اخلاقی قابل بررسی‌اند و نباید به‌عنوان راه‌حل نخست مطرح شوند.

ابزارهای عاری از خشونت

ابزارهای عاری از خشونت، مشروع‌تر، پایدارتر و مؤثرتر در بلندمدت هستند. این روش‌ها بر پایه مشارکت عمومی، آگاهی سیاسی و فشار اجتماعی شکل می‌گیرند و زمینه‌ساز اصلاحات بنیادین می‌باشند.

  1. نافرمانی مدنی: این روش شامل عدم اطاعت از قوانین ناعادلانه و نادیده‌گرفتن دستورات حکومتی است. نافرمانی مدنی مشروعیت مردمی دارد و فشار اجتماعی مؤثری ایجاد می‌کند، اما نیازمند هماهنگی گسترده و زمان‌بر است.
  2. اعتصابات سراسری: توقف کار در بخش‌های کلیدی اقتصادی و خدماتی می‌تواند سیستم حکومتی را بدون خشونت فلج کند. با این حال، اعتصابات ممکن است آسیب اقتصادی کوتاه‌مدت ایجاد کرده و نیازمند حمایت عمومی گسترده باشد.
  3. آموزش و آگاهی‌رسانی: ارتقاء فهم سیاسی، حقوقی و اجتماعی مردم از طریق آموزش، رسانه و گفت‌وگو، بستر تغییر پایدار را فراهم می‌کند. این روش تأثیر تدریجی دارد و نیازمند منابع، زمان و استمرار است.
  4. رسانه‌های مستقل: افشای فساد، نقض حقوق بشر و ناکارآمدی حکومت از طریق رسانه‌های آزاد، موجب افزایش شفافیت و پاسخ‌گویی می‌شود. با این حال، رسانه‌ها ممکن است با تهدید از سوی حکومت و محدودیت دسترسی مواجه شوند.
  5. گفت‌وگوی ملی: ایجاد فضای تعامل میان اقوام، گروه‌های سیاسی و نخبگان فکری، موجب تقویت همبستگی اجتماعی و اعتماد عمومی می‌شود. این روش با دشواری در ایجاد اجماع و احتمال سوءاستفاده سیاسی همراه است، اما در بلندمدت مؤثرترین مسیر برای اصلاحات پایدار است.

ابزارهای عاری از خشونت، به‌ویژه در جوامع چندقومیتی و شکننده، بهترین گزینه برای ایجاد تحول اجتماعی و سیاسی هستند و مشروعیت داخلی و بین‌المللی جنبش‌های مردمی را حفظ می‌کنند.

نتیجه‌گیری نهایی

افغانستان در نقطه‌ای حساس از تاریخ خود ایستاده است؛ جایی که تکرار الگوهای گذشته می‌تواند آینده‌ای تاریک و پرهزینه رقم بزند. تجربه‌های تاریخی نشان داده‌اند که حکومت‌های اقتدارگرا، در غیاب فشار اجتماعی و مشارکت عمومی، به مسیر انحصار، سرکوب و بی‌عدالتی ادامه می‌دهند. بنابراین، سکوت و انفعال مردم نه‌تنها مانع اصلاحات می‌شود، بلکه زمینه‌ساز تثبیت ساختارهای ناکارآمد خواهد بود.

تنها راه خروج از این چرخه، بیداری اجتماعی، ارتقاء آگاهی سیاسی، و بهره‌گیری هوشمندانه از ابزارهای مشروع و مؤثر است. مردم افغانستان باید نقش فعال خود را در تعیین سرنوشت کشور ایفا کنند؛ زیرا هیچ قدرت خارجی، هیچ حکومت خودکامه، و هیچ ساختار سنتی نمی‌تواند جایگزین اراده جمعی برای ساختن آینده‌ای آزاد، عادلانه و متمدن شود. مسیر تحول از دل مردم آغاز می‌شود و اگر این گام برداشته نشود، تاریخ بار دیگر خود را با همان دردها و شکست‌ها تکرار خواهد کرد

نویسنده و تحلیل : رمضانعلی رحیمی

 

درباره کاربر گرامی

همچنان چک کنید

د افغان مهاجرینو بحران؛ یوه بشري فاجعه له امنیتي پایلو سره

په ۲۰۲۵ کال کې، افغانستان له یوې بې‌سارې بشري او امنیتي فاجعې سره مخ شوی …

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × 1 =